سناریوی دانشگاه شیراز به تکرار کشید
۱۳ ابان دگربار صحن دانشگاه صحنه ی حضور و ظهور برادرانی از جنس چماق و اندک مایه ای تظاهر از جنس ایمان و وطن پرستی بود. انهایی که امدند نطق حباب را در اب خفه کنند و صخره هایی باشند برای خود خروشانی امواجش.
و چه صداهایی که اکنون در ناکجا به خفگی می روند.
+نوشته شده در چهارشنبه
1388/08/20ساعت11:44توسط ماهان |
به هیچی نشسته بود و به پوچی نگریسته بود
که دیگر نه نیازی به ماندن و نه خیالی به رفتن تحریکش نمی کرد.
نه التهابهایش را دگری اشفتگی می کاست
نه بی قیدیش را خبری در دگرگونی می داشت.
دیرگاهی بود که یک هوس تنها منتظرش کرده بود. واسانده بودش از تمام نگاه هایی که داشت. چیزهایی که می خواستند به انها برسد. کمرنگشان کرده بود.
همان بود که همین اکنون بلندش کرد, به تکاپو واداشتش به سرک کشیدن از سر حصار های بی فکری.
به دنبال لحظه ای که گذشت, لحظه ای که نرفت که نیامد تا بتواند لمس کند, به یاد بیاورد. نه, نیازی به ان نداشت تا خاطره اش کاری کند, خود درس هایش را بلد بود تا چگونه مرداب افکارش را به هم بزند.
بیهودگیشان دیگر حالش را بهم می زند . از خودی متنفر است که اینگونه وامانده دست دراز می کند. دستی به زبری تمام غرور های ترک نخورده اش.
(۸۸/۷/۱۲)
+نوشته شده در شنبه
1388/07/18ساعت18:40توسط ماهان |
تاختنت را بیش از این نتوان جواب گفت, فکری به کار حال زار خود کن . . . . .
یکم پیشروی کردی, یکم بیشتر از یکم. هنوز سر خطی هم نشدی پاورقی. جوهری هم نشدی که انقدر بی تاب کاغذی شدنی. ای کاش حداقل هوای ارتفاعتو نگه میداشتی ;خودمونیم که خیلی هم تو اوج نبودی ولی نه به این پستی;. به هر حال شده و به نظر بهتر از پاک کن چیزی به کارت نمیاد. البته به بیان یکی از دوستان تندرو شعله های اسید هم میتونه در زنگ زدایی از سطح دلت موثر باشه. . . زنگ یه مشت سوال ناقص یه مشت هم حافظه با یه موزیک متن که داره واسه خودش میزنه, که چقدرم زخم میزنه. فقط جاش به نظرم موندنی میاد که واست خرج بر میداره. ولی نه نمیخواد خیلی جاش پرته تو دید نیست. فقط بایدتو البومت نگهش داری. سعی کن خیلی نگاش نکنی نشون کسیم ندی.
+نوشته شده در پنجشنبه
1388/06/19ساعت14:39توسط ماهان |
. . . . . . . .
یه کمد پر سرنگو یه اتاق پر هوا! با همکاریه هم میتونن کلی کار مفید کنن. کلی.
+نوشته شده در سه شنبه
1388/05/27ساعت2:19توسط ماهان |
زندگی جغدی من
نمی دونم انگار این شیوه ی نه چندان نوین تعطیلات تابستونیه ما درکش واسه بعضیا خیلی سخته و فراتر از حد توان تخیلشون,
که مجبورشون میکنه به هر اقدامی (اعم از انسانی و غیر انسانی) متوسل بشن تا اندر چرخ گردان زندگیمان چوبی بفرویند (فرو کنند). حول و حوش سحر بود و طبق یه برنامه ی دقیق و تنظیم شده در عالم معنا در حال تماشای یه خواب متمایل به رویا بودم که زوزه ی باد محترمی مزاحم شده بود و یواش یواش داشت خوابو شبیه فیلم ترسناک دو شب پیش میکرد. چجوریشو نمیدونم ولی حدودا یه یک ساعتی وقت گرفتم که هنوز با قدرت داشت می نواخت. دیگه نمیشد ادامه داد و بی خیال ادامه ی داستان شدم. چشم باز کردم دیدم صدا خیلی نزدیکتر و واقعی تر از اونیه که حس میکردم. بعد یه 10 مین که مراسم انجام کش و قوس های جانبی بود به سختی از تختم کندمو با یه حالت موهومی در اتاقو باز کردمو متحیر شدم که چی؟؟؟؟؟ پدر گرام در کمال ناباوری صبح خروس خون (به ساعت خودم) با یک فروند جاروبرقی نشسته رو زمین و یه دایره به شعاع نیم متر دور خودشو داره روفت و روب میکنه. مرکز حوضه استحفاظیشم دقیق دم در اتاق من بود انگار. این صحنه سیر شدنی نبود. متوجه گشادی چشمام که شده برگشته میگه ااااااااا خواب بودی؟!؟!؟! . . . . . نه پدر جان . . . می خوابه؟ داشتیم با بچه های گروه سرود مهدکودکمون الهه ی نازو تمرین میکردیم که این دستگاه خوش صداتون تمرکز بچه هارو بهم زد. با توجه به سابقه ای که در هذیون گویی قبل,
هنگام و بعد از خواب از خودم نشون دادم و قطع امید پزشکان به دلیل عمق مرض,
بی لحظه ای تامل از کنار حرفم گذشت و هم چنان مشغول. به خاطر پررویی و سماجتی که همیشه در این امور واسه ادامه کار داشتم منتظر پایان درگیری با اشغالجات بودم که دیدم نه . . . . کسی قصد ترک پستشو نداره و همچنان باز مشغول. که دیگه قالب تهی کردمو با حفظ ظاهر به سختی از رو رفتم. با چهره ای حزن انگیز هنوز قصد ترک زمینو نداشتمو ایندفعه به اغوش مبل پناه بردم. دیدم نه جبهه ی متهاجم از این حرکت ما بسی دل شاد کرده و اهنگ پیشروی نوازان داره درگیریارو به صحن پذیرایی هم می کشونه. و در اینجا بود که با گذشتی که در خودم بی سابقه دیدم رخت خواب الود را از تن خود کنده و به شدت متفرق شدم. و در ان سوی میدان که از نهی منکر خود دلشاد و حرکت ما به سمت معروف اندک مایه ای خشنود شدند,
بسی موج شور و شعف بود که به گوش می رسید.
+نوشته شده در یکشنبه
1388/05/11ساعت2:25توسط ماهان |
یا بکش یا چاره کن ای درد. . . . . .
الان حس اون وقتاییه که دندونم با اینکه خودش از درد داره میترکه ولی باز انقدر اذیتش میکنم و این ور اون ورش میکنم که یا بیفته یا به اوجش برسه و ته دردش. تهش انگار منتظر اینم که حالا برگرده و یواش یواش تموم بشه و ولم کنه. ولی نه ته دل نمی خوام تموم شه. شاید قبلا یکمی هم حس ازار توش بود ولی الان یه چیز دیگست. از بچگی یه حس اینکه یه کسی چیزی داره بدجوری بهت زل میزنه بود که هیچ وقت ولم نمیکرد. پایه ریزشم یه مشت ادم بی فکر بودن. شاید همه این کارا هم واسه اون نگاه باشه. همون نگاهه که واسه من بد جا افتاده. همون ادمای بی فکر بد جا انداختن. الان اون نگاه اصلا منو نمیفهمه ولی من منتظرشم. با این اوصاف هنوز نتونسم بی خیال بشم. تونسته زندگیمو تحت میل خودش پیش ببره البته کاملا نا خواسته. کارش شده بود با دست پیش کشیدن و با پا پس زدن ولی من دیگه در توانم نیس این کشمکشو. یا تغییر میکنم یا تغییر میکنه یا من . . . . . . شاید تو این پس و پیش زدن کم بیارم.
+نوشته شده در چهارشنبه
1388/05/07ساعت1:17توسط ماهان |
یه شب مهتاب
مردمکام که یه جا وایساد وحشت کردم. بعد از این گم شدن تو زمان باورم نمی شد که یهو چشم باز کنمو خودمو اینجا ببینم. خیلی باید بی انصافی می شد تا سرنوشت حرکت ما این بشه. بی انصافی که نه . . . . . همه چی که گذشته بود دوباره گذشت. تویه یه 1.5-2 متری که چارتایی از بوی گند حرارتش داشتیم خفه میشدیم تنها احساسی که نمی شد داشت پشیمونی بود, پشیمونی از کاری که باید می کردیمو کردیم. دیواراشم که دیگه چیزی جز تاسف نداشت. هیچ سنخیتی توش با خودم پیدا نمی کردم "مادر دوستت دارم_جرم من به دنیا امدن بود". جالبه اونا که قبل از ما اینجا بودن احساسی شده بودن ولی الان فقط خشم بود و خشم بود و خشم. ولی خداییش حال و روز اونا صد شرف داشت به ما. ماهیچه ها و استخونای بدنم شده بودن اقا بالا سر. اجازه هیچ حرکت اضافه ایو نمیدادن. فقط میشد با یه سقف تقریبا سفید خلوت کرد که اونم ساکت تر از همه. حتی یه جمله هم توش نبود واسه درگیر کردن این فکر لامصب که عین خوره چیزایی رو که دیده بود گرفته بود دستشو هی داشت پیشروی میکرد.
انفرادی بود ولی منفرد نبودیم. دوستان هر از گاهی بساط تفریح ذات ما می شدن. بازم جالبه که واسه لبخندم باید سوزش تحمل کرد. همشو میشد تحمل کرد ولی به امید یه صبح. به امید همون صبح هر کاری کردم خوابم نبرد تا وسطای شب که دیگه خود به خود پلکام بسته شد. چیزایی توش بود که خیلی دوست داشتم جزیی از صبح فردام باشه. فکر کنم همه اینا واسه این پیش اومد که بتونم همین یه خوابو ببینم. خوابی که واسه لمسش با چشام خیلی بی قرارم. خودم انچنان ارزش ندارم ولی امیدوارم تونسته باشم یه ذره حرکتش بدم,
یه قدم.
+نوشته شده در دوشنبه
1388/04/29ساعت14:56توسط ماهان |
تولدش بود
خیلی یهویی شد. ماشالا زود رشد کرد. پوزش میطلبم.
+نوشته شده در شنبه
1388/04/27ساعت0:57توسط ماهان |
اگه شما بتونين استعمال دخانيات و نوشيدن مشروبات رو ترك كنين زندگی شما طولانی تر نميشه ... بلكه طولانی تر به نظر می رسه ...
(نقل از یه دوست)
+نوشته شده در چهارشنبه
1388/04/10ساعت1:44توسط ماهان |
به دردناکی سکوت هم هست . . .
سایه ی وحشی با حریصی چشمانش به اندک سوسوی باقیمانده چشم دوخته بود, دست درازی میکرد. ونبود هیچ اذر سوزنده ای برای پس زدن دستانش. همه دوده ,همه خاموش. خاموشی برخاسته از سرکوب نه از هیزم.
+نوشته شده در شنبه
1388/03/30ساعت15:57توسط ماهان |